نوشتن‌گاه

نوشتن‌گاه عضویست از بدن چون نشیمن‌گاه؛ مرکب است از دست و مغز و قلب که در وادی نوشتن همان قلم است و عقل و دل

نوشتن‌گاه

نوشتن‌گاه عضویست از بدن چون نشیمن‌گاه؛ مرکب است از دست و مغز و قلب که در وادی نوشتن همان قلم است و عقل و دل

۸۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نوشتنگاه» ثبت شده است

گروه هنری فیلمسازی صامت فیلم

سلام

اگر علاقمند به یادگیری بخش های مختلف هنرهای نمایشی، مانند فیلمسازی، کارگردانی، نویسندگی، بازیگری، تدوین، عکاسی و فیلمبرداری هستید کلاسهای آموزشی گروه هنری صامت فیلم بدردتون میخوره.

از ویژگی‌های این کلاسها استفاده از شما در پروژه های پیش روی دفتر هست که میتونید در اونها شرکت کنید.

بعنوان مثال اگر در کلاسهای تصویر برداری شرکت کنید میتونید کنار گروه تصویر برداری در پروژه تولید فیلم هم باشید و روزمه کسب کنید.

برای اطلاع از نحوه شرکت و ثبت نام در کلاسها میتونید با تلگرام شماره ۰۹۱۰۲۰۴۶۳۱۲ در ارتباط باشید.

  • ۰ نظر
  • ۳۱ خرداد ۰۳ ، ۱۳:۳۱
  • مجتبی قره باغی
اجاره پلاتو

دفتر جدید تولید فیلم راه اندازی شد. دو تا اتاق کوچولوی پلاتو تمرین هم داره با یه کافه کوچولوی نقلی. اما دوست داشتنی ترین چیزش بنظرم تراسشه که با اینکه یه کولر گنده وسطش قوز کرده اما شبهای خیلی قشنگی داره.

پلاتو فردین و پلاتو کیارستمی در مجموعه هنری و تولید فیلم صامت فیلم

خیابان ۱۶ آذر

  • ۰ نظر
  • ۲۷ خرداد ۰۳ ، ۱۷:۵۲
  • مجتبی قره باغی
مردد

ده سال پیش، یکی دو سال پیاپی در کنکور ارشد شرکت کردم و با اینکه رتبه بدی نداشتم اما یکبار با انتخاب اشتباه و عدم توجه به تکمیل ظرفیت رشته سینما دانشگاه تهران رو از دست دادم یکبار هم رشته بیخودی رو انتخاب کردم و انصراف دادم. به خاطر معدل و روزمه کاریم همون ایام میتونستم دانشگاه آزاد رو بدون کنکور برم که خب شهریه گرون دانشگاه منصرفم کرد که ای کاش منصرف نمیشدم چون همون موقع هم خیلی نبود و من خساست کردم و شاید البته خساست نه، رسیدگی به امور خانواده ارجحیت داشت برام.

حالا پس از ده سال به پیشنهاد یک دوست با هم شرکت کردیم و البته اون روز امتحان نیومد و من تنها در کنکور شرکت کردم. هیچ فرصت مطالعاتی کافی در اختیار نداشتم. نه منابع رو داشتم و هم به خاطر نبود زمان کافی برای مطالعه رغبتی برای خوندن.

بنابراین با هر چه در چنته داشتم رفتم و شرکت کردم و مطمئن بودم که قبول نخواهم شد.

دقیقا هم همینطور شد و سه ضریب اول که رشته های مهم و مورد علاقم هستن از جمله ادبیات نمایشی، کارگردانی نمایش، سینما و تهیه کنندگی سینما رو در دانشگاه های سراسری و دولتی از دست دادم (البته برای دانشگاه هایی مثل سوره و آزاد و غیر انتفاعی مجاز شدم اما هزینه هاش خیلی زیاد شده و قطعا ده سال دیگه خواهم گفت که هزینه هاش خیلی نبود و ای کاش ادامه میدادم ). اما ماجرا به اینجا ختم نشد و ضریب چهارم و رشته ای که نسبتش بهش تقریبا خنثی هستم رو برای دانشگاه تهران و تربیت مدرس مجاز شدم.

بازیگری؛

تنها دلیلی که میتونم برم و در رشته بازیگری تحصیلات تکمیلیم رو انجام بدم علت قدیمی ذهنیمه که به عنوان یه کارگردان بدونم از بازیگرم چی باید بخوام وگرنه به واقع علاقه ای به این رشته ندارم.

گرچه اگر هم انتخاب رشته کنم با وجود نفراتی که رتبشون بهتر از منه و شاید تجربه بازیگری داشته باشن احتمال پذیرش هم برام کمتر میشه اما مرددم که انجامش بدم یا نه!

نظرات و پیشنهاداتتون رو برام بفرستید با این احتساب که فقط برای خودم میخوام بخونم و اونهارو منتشر نمیکنم.  . ..

.

  • ۰ نظر
  • ۱۲ خرداد ۰۳ ، ۱۶:۱۷
  • مجتبی قره باغی
منای جان

(عکس تزئینی)

تولد مشترکمون مبارک منایِ جان
بیست سال با هم بودن مبارک هر دومون
همینجا برای همه آرزوی خوشبختی میکنم


پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود
یاد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشین لبان
بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود

دانلود موزیک

  • ۳ نظر
  • ۰۹ خرداد ۰۳ ، ۱۴:۴۲
  • مجتبی قره باغی

این پست حاوی کلماتیست احتمالا از نظر برخی بی ادبی. لطفا یا نخوانید یا اگر خواندید کامنت فلان ندهید که خود خدای وعظم.

زندگی تخمی تر از این حرف‌هاست که حتی برایش کلید اسکیپ و اند آف دیس گیم طراحی کنند که هر جا که دلت خواست قبل از اینکه گیم آور شوی خودت بازی را تمام کنی و نه حتی ری استارت کنی برای شروعی دیگر. نه؛ فقط پایان!


دانلود موزیک

  • ۱ نظر
  • ۰۷ خرداد ۰۳ ، ۰۵:۰۷
  • مجتبی قره باغی

خواب دیدم!

چه خوابی؟

خواب دیگه!

میفهمم! منظورم اینه که خواب چی دیدی؟

اهان! میگم برات ولی باورش نکن.

باشه تو بگو من قول میدم باور نکنم.

یه عده دور یه میز نشسته بودن و میگفتن اینطور نمیشه... زدید باید بخورید. اونها میگفتن باشه زدیم شما هم زدید، در ضمن اول شما زدید و شهید گرفتید از ما!

خوب که چی؟ زورمون میرسه میزنیم، جرات دارید بزنید:)) مگه جیگرشو دارید؟

داشتیم و زدیم.

خب حالا ما هم کار داریم باهاتون.

نشد دیگه شمام بعدش زدید.

نه دیگه ما می‌زنیم باید کشته بگیریم.

یعنی چی؟ اینطوری نمیشه که؟!

بشه نشه مهم نیست. ما کشته میگیریم. شما حرف انتقام سخت رو میزنید ما انتقام سخت رو واقعا میگیریم.

خب؟

خب به جمالت. چند تا از رئوس مملکت رو باید حذف کنید.

زرشششششک. نچایید؟

یا حمله مستقیم به کشور و مردمتون؟

خب یعنی میخواید چه کنید؟

یا مردم رو میزنیم یا رییس جمهور و وزیر خارجه تون و یک نظامیتون حذف بشه.

باشه رییس جمهور و‌زیر و یه نظامی مال شما. بزنید.

نه زدن نه، جنجال بیشتر میشه. خودتون با هر شیوه ای دوست دارید حذفشون کنید.

هلیکوپتر افتاد.

از خواب پریدم.

خدارو شکر همه اش یه خواب بد بود از فشار غذای زیاد آخر شب و واقعیت نداشت.

اما شهادت رییس جمهور و وزیر خارجه که واقعی بود. روحشون شاد و یادشون گرامی. درسته اقا گفت خللی در اداره کشور پیش نخواهد آمد و قطعا همینطور است اما یک‌هو در صفحه شطرنجمان وزیر و فیل و رخ را با هم از دست دادیم.

  • ۰ نظر
  • ۰۴ خرداد ۰۳ ، ۰۰:۲۳
  • مجتبی قره باغی
نامه ای به دوست

این نامه را خطاب به همکار سابق و دوستی که بعد از آن سازمان منحوس با هم رفاقت بیشتر کردیم می‌نویسم. من از صفت دوست یا رفیق هر جایی استفاده نمی‌کنم و بخصوص صفت رفیق را هیچ کجا لکه دار نمی‌کنم به چهره‌ی نارفیقان.

در این سال‌های عمر که گذشت شاید به هر ناکسی رفیق گفتم اما امروز رفقایم به تعداد انگشت یک دست هم نمی‌رسند.

سلام؛

خوبی رفیق؟

کجایی؟

چی شد؟

این سال‌ها رفاقت کردن‌مان بزرگترین ویژگی‌ای که داشت گفتنی‌هایمان چیزی بود که محرمش خودمان بودیم و از چیزهایی می‌گفتیم و به چیزهایی می‌خندیدیم و به کسانی فحش می‌دادیم که فقط چون خودمان بودیم می‌شد آن طور باشد.

در جریان که بودی! بالاجبار شماره را عوض کردم و خبرت کردم. اما یکهو تمامی راه‌های ارتباطی‌ات مسدود شد و ناپدید شدی! من برای تو مشکل بودم یا تو برای من؟

از نظر من رفیق بودی. من هم تلاشم رفاقت کردن بود. شاید یک خداحافظی کافی بود برای اینکه شگفت زده نشوم.گاهی به فکر فرو می‌روم که چه شد؟!

حسین، خاطرم هست که وقتی تلفنت معیوب شده بود از همین طریق پیام دادی که شماره‌ات را گم کرده‌ام. شاید اینجا مسیرت بیفتد، بنابراین اینجا از تو خداحافظی می‌کنم رفیق. ان شالله هر جا که هستی موفقیت همراهت باشد. یاعلی.

  • ۴ نظر
  • ۲۰ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۲:۱۹
  • مجتبی قره باغی
نوشتن‌گاه

دست‌های مرا گرفت و فشرد و خندان گفت: خب پس توانستید زنده بمانید، نه؟ از دو ساعت پیش اینجا منتظرم! نمیدانید امروز بر من چه گذشت! میدانم، میدانم! ولی برویم سر موضوع! می‌دانید چرا آمدم؟ نیامدم که مثل دیروز یه عالم پرت و پلا بگویم! می‌دانید؟ باید در آینده عاقل تر از این باشم. من دیشب خیلی فکر کردم! (شب‌های روشن - داستایفسکی)

بایگانی
آخرین نظرات