نوشتن گاه

نوشتن گاه عضوی است از بدن چون نشیمن گاه - مرکب است از دست و مغز و قلب، که در وادی نوشتن همان قلم و عقل و دل است

نوشتن گاه

نوشتن گاه عضوی است از بدن چون نشیمن گاه - مرکب است از دست و مغز و قلب، که در وادی نوشتن همان قلم و عقل و دل است

نوشتن گاه

دست های مرا گرفت و فشرد و خندان گفت: خب پس توانستید زنده بمانید، نه؟
از دو ساعت پیش اینجا منتظرم! نمیدانید امروز بر من چه گذشت!
میدانم، میدانم! ولی برویم سر موضوع! میدانید چرا آمدم؟ نیامدم که مثل دیروز یه عالم پرت و پلا بگویم! میدانید؟ باید در آینده عاقل تر از این باشم. من دیشب خیلی فکر کردم! (شب‌های روشن - داستایفسکی)

۲۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نوشتن گاه» ثبت شده است

با پای خود رفتیم و هی گفتیم تقدیر

در گِل نشستیم و به خود بستیم زنجیر

تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم

یک عمر در پرواز خود کردیم تاخیر

تا راحتِ وِجدانمان بر هم نریزد

هر درد را با حکمتی کردیم تفسیر

از ماست هر ظلمی که در هر لحظه بر ماست

این است رمز نهضت و آغاز تغییر

این شعرو تو یه ویدیو دیدم بودم و به دلم نمی‌نشست! اما حالا دوباره تو همون ویدیو دیدم چون اینبار لین ویدیو رو به جاش دیدم. تو موقعیت درستش.

واقعا به دلم نشست!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۰۱ ، ۰۹:۴۰
مجتبی قره باغی

فیدیبوک منصف شد و ازون انحصار طلبی وقیحانه دست کشید. منم که سالها داشتم دنبال یه کتابخوان خوش قیمت اما فارسی میگشتم یهو به خودم اومدم دیدم هم طاقچه هم فیدیبو تو یه حالت رقابتی اقدام به عرضه کتابخوان کردن.

هر دو یه کتابخوان مشابه به هم از نظر کانفیگ ارائه کردن.

منتها طاقچه اسم کتابخوانش mee book و فیدیبو، اسم کتابخوانش فیدیبوکه.

هر دو اندروید هستن با قابلیت نصب هر نوع کتابخوانی حتی کیندل.

قبلا فیدیبو فقط فیدیبوک داشت و مثل کیندل که فقط میتونی از امازون خرید کنی باید فقط از فیدیبو خرید میکردی. الان دیگه میشه با فیدیبوک همه کتابخوانها رو داشت. تنها بدیشون کوچیک بودن صفحه است و اینکه پی دی اف رو باید به سختی توش خوند. اما هر چی پول بدی اش میدن بهت.

کتابخوان بوکس با همین شرایط و کانفیگ فیدیبوک قیمتش رو حدود ۱۰ تومنه. اما فیدیبوک ضمن اینکه ۵میلیون و ۳۰۰ قیمت گذاشته البته تو آف، یه کارت هدیه خرید کتاب از فیدیبو به مبلغ ۵۰۰ هزار تومن هم میده.

به هر حال الان مثل یه بچه که سالهاست بهش قول دادن براش دوچرخه بخرن و موعدش فرا رسیده و منتظره بیارن در خونه تحویل بدن، اروم و قرار ندارم.

این یادداشت رو بعدا که کتابخوان رسید دستم اپدیت میکنم.

نقد و یادداشت اصلی برای فیدیبوک اف۲

فیدیبوک وقتی به دستم رسید و انباکسش کردم. به شدت جا خوردم. بر خلاف توضیحات داخل سایت، ابعادش دو سانت کمتره از چیزی که نوشته شده اما اندازه نمایشگر همون ۶ اینچه. اولین باره که کتابخوان میخرم و از نزدیک میبینم. بنابراین وقتی به دستم رسید از شدت کوچک‌ بودن جا خوردم. در خصوص نورهای گوشی باید بگم چند مدل ذخیره داره. شب روز هنگام خواب و خاموش و تنظیم دستی‌ هنگام خواب عملا بدرد نمیخوره و نور بدی داره. روز و شب خوبن و دستی هم برلی محیط غیر مسقف بکار میاد که شدت نورو زیاد کنید. کنتراس البته اکر زیاد بشه باعث میشه حتی جلد کتابهای رو تشخیص ندی. کتابها ول و پخش و پلان تو صفحه روت برنامه. تنظیمات کتابخوان ابدا شبیه به دیوایسهای دیگه اندروید نیست. بسیار ساده و امکانات کم. بزرگترین مزیت فیدیبوک اینه که میتونید اپ‌های کتابخوان دیگه مثل طاقچه و الباقی رو نصب کنید و این قابل ستایشه. کندی فیدیبوک قابل قبوله که مثل تبلت و گوشی نباشه. باتری با اینکه ۱۷۵۰ ذکر شده اما سریع خالی میشه با وجود اینکه وای فای قطع و نور صفحه کمه. البته به نظر میاد برای مطالعه تا ۵ ۶ ساعت یه تیک جواب بده. در ضمن یه چیز عجیب، چشم من رو اذیت میکنه موقع خوندن. امیدوارم به هاطر عادت نداشتن به صفحه جوهر الکترونیک باشه. در آخر بگم خوشحالم که این دیوایس رو بعد از سالها وسواس به خرج دادن بالاخره تهیه کردم و خوشحالتر که سراغ مارکها و برندهای دیگه نرفتم که دوبرابر پول بدم و با همین سایز دیوایس مواجه بشم. در ضمن امروز ۲۴ دی ۱۴۰۱ این کتابخوان رو ۵۳۰۰ با تخفیف ویژه خرید که منهای اون یه کارت هدیه ۵۰۰ ه تومنی روش داشت.

  

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۰۱ ، ۱۵:۴۰
مجتبی قره باغی

کتاب خاطرات فرنگیس حیدر پور را طی دو سه روز اخیر خواندم. عجب نفس گیر بود خاطرات این شیرزن. نویسنده به خوبی خاطرات را روایت کرده بود. شروع بسیار خوب داستان با کودکی و ازدواج در سنین پایین و غیرتمندی مردان ایرانی تا رسیدن به جنگ و ذکر خاطرت نفسگیر فرنگیس در مقابل ناملایمات که چه عرض کنم در مقابل همه ی دنیایی که داشت جهانش را خراب می کرد. مگر می شود یک زن اینقدر سختی در زندگی بکشد؟

البته تمام زنها و مردهایی که در این داستان کنار فرنگیس نامشان دیده می شود همتراز و همپای او سختی کشیده اند با این تفاوت که او کتابش نوشته شد و البته به زعم خود کارهایی محیرالعقول نیز انجام داده بود.

دعوتتان می کنم به خواندن کتاب فرنگیس به قلم مهناز فتاحی.

تکه ای از کتاب:

نزدیک چشمه بودیم که یک دفعه دو تایی خشکمان زد. پدرم راستی راستی که زبانش بند آمده بود. برگشت و توی چشمهای من خیره شد. انگار می خواست بداند باید چه کار کند. دو تا عراقی، کنار چشمه ایستاده بودند و می خواستند آب بخورند. یکی از آنها، آن طرف چشمه و آن یکی، این طرف چشمه بود. یکی شان، تفنگش را روی شانه انداخته بود. پابرهنه بود. پوتین و قطار فشنگش را به نوک تفنگش گیر داده بود. هر دو تا هیکلی بودند.

حواس هیچ کدامشان به ما نبود. پدرم با دلهره و ناراحتی، فقط به من نگاه می کرد. سرم داغ شده بود. رو به پدرم، اشاره کردم ساکت بماند و حرفی نزند. هزار تا فکر از سرم گذشت. توی یک لحظه، تمام زندگی ام جلوی چشمم آمد. اگر دیر می جنبیدیم، به دستشان می افتادیم و کارمان تمام بود. به خودم گفتم: «فرنگیس، مرد باش. الآن وقتی است که باید خودت را نشان بدهی.» پدرم انگار روح در بدنش نبود. رنگش شده بود مثل گچ رو دیوار. تصمیمم را گرفتم. کیسه غذاها را یواشکی روی زمین گذاشتم و تبر را دو دستی گرفتم. جلو رفتم. دهانم خشک شده بود. تبر را توی دستم فشار دادم و بالا بردم. سرباز عراقی، پشتش به من بود. آن یکی حواسش جای دیگری بود. دو تایی، خوش بودند برای خودشان.

سرباز پاپتی، توی آب چشمه ایستاده بود. همین که خواست به طرفم برگردد، تبر را بالا بردم و با تمام قوت پایین آوردم. مثل وقت هایی که با تبر چیلی میشکستم، سرش دامبی صدا کرد و با صورت افتاد توی چشمه.

با تعجب و خشم نگاهش کردم. توی یک چشم به هم زدن، آب چشمه قرمز شد. سریع به سرباز دیگر نگاه کردم. وحشت کرده بود. به طرفم آمد. من هم ترسیده بودم. به اطرافم نگاه کردم. تبرم توی فرق سر سرباز عراقی جا مانده بود. پدرم هیچ حرکتی نمی کرد. خشک شده بود؛ مثل یک مجسمه.

چشمم به سنگهای کنار چشمه افتاد. تصمیم خودم را گرفتم. نباید اسیر میشدم. اگر به دستشان می افتادم، کارم تمام بود. یک لحظه یاد حرفهای پدرم افتادم: «تو هاو پشتمی »

سرباز عراقی، هول هولکی تفنگش را از رو شانه برداشت. سریع خم شدم و سنگ تیزی برداشتم. سنگ را توی دستم گرفتم و با تمام قدرت پرت کردم. سنگ به سر سرباز خورد.

 دو قدم عقب رفت و خون از سرش بیرون زد. دستش را به طرف سرش برد و از درد فریاد کشید. بی معطلی بر سرش فریاد زدم و دویدم. فقط نعره میزدم و جیغ می کشیدم. نعره ام توی دشت و تپه های آوه زین پیچیده بود. مرد دست به سرش کشید و بعد به دست خون آلودش نگاه کرد. مشتش پر از خون شده بود. ترسیده بود. پدرم انگار تازه به خودش آمده بود. فریاد زد: «چه کار می کنی؟ ولشان کن، فرنگیس »

سرباز اول توی آب افتاده بود و سرباز دوم روبه رویم بود. تفنگ هنوز توی دستش بود. تمام صورتش پر از خون بود. پریدم جلو و مچش را گرفتم و پیچاندم و از پشت گرفتم. دستش به اندازه دست من بزرگ نبود. طوری دستهایش را گرفته بودم که دست خودم هم درد گرفته بود. یک لحظه از درد ناله کرد و فریاد کشید: «امان... امان.»

مچش را طوری پیچاندم و فشار دادم که روی زمین نشست. احساس کردم دارم استخوان مچش را می شکنم. سرباز بیچاره، از اینکه من آن قدر زور داشتم، تعجب کرده بود. میلرزید. من هم می لرزیدم! ترسیده بودم، اما تلاش می کردم مچش را ول نکنم. باید می ایستادم. یاد دایی ام و مردهای ده که افتادم، نیرو گرفتم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۰۱ ، ۱۴:۳۰
مجتبی قره باغی

میدونی چرا تو ایران کسی که درخواست مهریه میکنه، طلاقش میدن؟!

چون تقریبا نزدیک به همه ی جماعتی که ازدواج میکنن، روز اول دختر و خانواده اش فریبش میدن و میگن کی داده کی گرفته! اصلا مهریه گرفتن یعنی چی؟ ما جلو فامیلمون که انقدر انداختن برامون افت داره مهر کم بگیریم. لذا تو هم انقدر مهر کن مطمئن باش ما نمی گیریم.

بنابراین زمانی که بنا به هر دلیلی دختر اقدام به مطالبه ی مهریه میکنه پسر بلافاصله اعلام میکنه که طلاقت میدم.

یعنی برو شکایت کن مهرت رو بذار اجرا تا مثل یه گدا خرد خرد پرداخت کنم و تو رو هم از زندگیم پرت کنم بیرون.

چون روز اول بنا بر شوآف بوده. اقایونی که روز اول ازدواج با همچین حربه ای مواجه میشن باید بلافاصله ازدواج رو بهم بزنن و اگر بنا به هر دلیلی اعم از هولی و جنون شهوت نمیتونن بیخیال ازدواج با اون فرد بشن باید بگن مشکلی با شوآف مهریه بالا ندارن و جلوی همه ثبت بشه در قباله اما قبلش با امضای چند شاهد یک سند حتی غیر رسمی(منظور در دفاتر حقوقیه) اماده کنن و در اون بنویسن که عروس مهریه اش تا فلان عدد تقلیل داده و اون فقط یک شو برای چشم و هم چشمی بوده. حتی بنظرم نباید اجازه بده بنویسن بخشیده! باید نوشته بشه که این فقط یک شو خاله زنکی بوده و اصل مهریه فلان مبلغ و فلان معیاره.

در ضمن این پست رو به خاطر خوندن اخبار مختلف در این خصوص گذاشتم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۰۱ ، ۱۰:۴۹
مجتبی قره باغی

سلام

دوست داشتم بدونم بحران 40 سالگی که میگن چیه
حقیقتا هنوز نمیدونم فردا قراره 40 ساله بشم یا 39 ساله
فکر میکنم باید 39 رو فوت کنم و در حقیقت 39 سالگیم تموم میشه و جاده ی 40 رو شروع میکنم تا بهش برسم

حالا بگذریم

چهل سالگی بحرانیه که همه ازش میگن

بحران 40 سالگی!حس 40 سالگی!

نمیدونم! اما الان دارم میفهمم بحران 40 سالگی حسیه که همیشه از دیگران ازش شنیدی و حالا که داری بهش میرسی می فهمی قله ایه که شاید دوست نداشته باشی از اونجا به پایین و گذشته ات نگاه کنی. شاید قله نیست و یه بخشی از کوهه که تو فکر میکنی قله است و وقتی کمی جلوتر بری باید تازه سینه کش کوه رو رد کنی

اللهم سلم و تمم

تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که چهل سال ساقه ای بودی و در چهل شبیه به تنه ی درختی شدی که باید از الان به بعد چه کج چه راست، محکم ادامه بده و اگر لازمه تو مسیر صافتر کنه خودش رو، تلاشش رو بکنه که بعدها که کهنه تر شد حسرت نخوره که چرا اون موقع که می شد، کمرش رو صاف نکرد.

البته همیشه یه باغبون لازمه که کمکت کنه. همونی که همیشه حواسش بهت بوده و از زمان نهال بودنت برات چوب گذاشته تو باغچه که بهش تکیه کنی.

خدا رو میگم البته که پدر و مادر و همسر و دوست هم کمک های همونن.

حسبی الله. فردا میرم که شروع کنم مسیر خاصی رو که همه تعریفش رو میکنن ان شالله اگر تا فردا باشم.
پیشاپیش تولدم مبارک
نمی دونم اما شاید مثل سالهای قبل که جز همسرم و پسرم، مادرم و خواهرم کسی بهم تبریک نگفت باز هم کسی بهم تبریک نگه؟! برای همین باز خودم تولدم رو به خودم تبریک میگم. مجتبای عزیزم تولدت مبارک. خسته نباشی خدا قوت برای اینهمه زنده موندن وسط این همه بلا تو این کشور بی صاحاب که فقط اسمش وطنه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۰۱ ، ۱۲:۳۵
مجتبی قره باغی