نوشتن‌گاه

نوشتن‌گاه عضویست از بدن چون نشیمن‌گاه؛ مرکب است از دست و مغز و قلب که در وادی نوشتن همان قلم است و عقل و دل

نوشتن‌گاه

نوشتن‌گاه عضویست از بدن چون نشیمن‌گاه؛ مرکب است از دست و مغز و قلب که در وادی نوشتن همان قلم است و عقل و دل

۶۲۱ مطلب توسط «مجتبی قره باغی» ثبت شده است

دوش پیری که به کنجی ته مجلس بودش

گفت از روز جوانی و دل خوشنودش

چای داغ از سر مجلس به همان ته بردند

پیر نوشید و کشید از چپق پر دودش

به زودی شاید

  • مجتبی قره باغی

ما که میخانه درین شهر ندیدم همه مسجد بود
در همین شهر مسلمان نه که امت همگی ملحد بود 
درِ میخانه ی این شهر مَلِک دید لسان العرفا
ما شنیدیم ز میخانه همه مفسد بود
عمرمان سوخت درین عمر نسوزد دلمان
عمر و دل سوخت که ابلیس همو مرشد بود

  • مجتبی قره باغی

کوسه

او ریگ بود داخل کفشش؟ نه! کوچه داشت

او کوچه‌ای که کَفَش آسفالت نه! شوسه داشت

او دائم اختفا و کمین، تا مَنَش شکار

او همچو مار موذی و خشمی چو کوسه داشت

حتی زمان به زبان آمد و زمین

دیر بود او زیر بغل چند پوشه داشت

یک کنج بود وَگَرَم گَرم پشت از آن

او گرم‌خانه‌ها به همه کنج و گوشه داشت

دائم سکوت و جهادی، کار، بی‌صدا

او داد و قال کار نکرده به توشه داشت

هاتف به لطف عادل ساکت کن اکتفا

او مزد رند آتش و مزد تو بوسه داشت

  • مجتبی قره باغی

خیلی خوشحال میشم در این نظرسنجی با پاسخ دادن به سوالات من رو کمک کنید

https://survey.porsline.ir/s/4HC7vROG

  • مجتبی قره باغی

لطفا پیج من رو در اینستاگرام و آپارات دنبال کنید و شیر و لایک و اشتراک هم بزنید.
یه تیم بزرگ فقط به عشق شما دارن کار میکنن.

inasta:  RealActStudio
         aparat:  Realact


  • مجتبی قره باغی
مستند ایستگاه آزادی و ماجرای کنکور

در لینک زیر در روبیکا 8 قسمت مستند داستانی پلیسی قرار گرفته، در برخی از اونها مدیر تولید یا بازیگر هستم
دعتتون میکنم به تماشای فیلمها به صورت رایگان در پلتفرم روبیکا

https://vod.rubika.ir/media/247948

  • مجتبی قره باغی

بروزرسانی:
چندروزیس دوباره بیان درست شده


یادداشت قبل:

انقدر این بلاگ و بیان گوه شده به تمام معنای کلام که این روزها حالم بهم میخوره میام توش و میرم
هی تصمیم میگیرم دیگه تو این آشغالدونی چیزی نذارم باز حسب عادت بر میگردم
سگ صاحب داره که این پلتفورم نداره

بیش از سه چهار ماهه ایمیل میدم به مسئولینش جواب نمدن
تلفن بی صاحبتر از خودشونم که قطعه

  • ۴ نظر
  • ۲۲ خرداد ۰۴ ، ۰۸:۱۶
  • مجتبی قره باغی
نوشتن‌گاه

دست‌های مرا گرفت و فشرد و خندان گفت: خب پس توانستید زنده بمانید، نه؟ از دو ساعت پیش اینجا منتظرم! نمیدانید امروز بر من چه گذشت! میدانم، میدانم! ولی برویم سر موضوع! می‌دانید چرا آمدم؟ نیامدم که مثل دیروز یه عالم پرت و پلا بگویم! می‌دانید؟ باید در آینده عاقل تر از این باشم. من دیشب خیلی فکر کردم! (شب‌های روشن - داستایفسکی)

بایگانی
آخرین نظرات