عجیب شد
چگونه من
میان ما غریب شد؟
عجیب است
چگونه من
میان دوست و اشنا
غریب است؟
چنین شده
که غربتی به من
عجین شده
ازین گذشته غربت تو نیز
فزونِ من
فزون به غربتِ منِ دو بند قبل
فراتر از همان
فراتر از همین شده
- ۲ نظر
- ۲۹ دی ۰۴ ، ۰۱:۱۶
عجیب شد
چگونه من
میان ما غریب شد؟
عجیب است
چگونه من
میان دوست و اشنا
غریب است؟
چنین شده
که غربتی به من
عجین شده
ازین گذشته غربت تو نیز
فزونِ من
فزون به غربتِ منِ دو بند قبل
فراتر از همان
فراتر از همین شده
ما که میخانه درین شهر ندیدم همه مسجد بود
در همین شهر مسلمان نه که امت همگی ملحد بود
درِ میخانه ی این شهر مَلِک دید لسان العرفا
ما شنیدیم ز میخانه همه مفسد بود
عمرمان سوخت درین عمر نسوزد دلمان
عمر و دل سوخت که ابلیس همو مرشد بود
دیشب
تصمیم گرفتم تا
بعدِ سال و بعدِ مدتها
پشت بام خانهی مادر بخوابم
من خیالم تخت بود آنجا
کسی تخت مرا آن هم در آن
تاریکی شب
لحظهای از دور هم هرگز نخواهد دید
ما؛ نسیم و من همان شب
روی بام خانه با هم بی قراری داشتیم
تا رسیدم روی بام، باد بر گوشم رساند
چند کوچه پیش تر
آمده مهتاب هم بر پشت بام
تا خود صبح، از همان دور
تماشا کرد و گشت و چرخ زد بالای ما
و نسیم آرام روی تخت من خوابید و نازم را کشید
او تنم را می نواخت
تا رویا هم رسید
نسیم، مهتاب و رویا و من...
چه بر من گذشت؟
نمی دانم، اما رویا که رفت
نشستم
دیدم که مهتاب نیست
نسیم
قبلِ رفتن
یک ملحفه
رنگ سفید
روی تن من و رویا کشید
نسیم
رفته بود از پیشمان
قبل از اینکه مادربزرگ
شمسی و چادر توریاش
بیاید این بالا روی بام
نسیم رادوست می دارمش
ازو بیشتر رویا را ولی
به شرطی که باشد، نسیم هم پیش ما
نمیدانم اما شمسی را چطور؟!
دوست دارم او را هم حتما ولی
زمانی که او هم پیش ماست
نه رویا مینشیند کنارم نه میخوابد اینجا نسیم
خیالم تخت بود اینجا کسی
نخواهد دید ما را پشت بام
شعر بالا رو کمی بعد تر از متن زیر نوشتم
دیشب تصمیم گرفتم روی بام بخوابم؛
خیالم راحت بود کسی آنجا ما را نخواهد دید.
من بودم و نسیم؛ به پشت بام که رسیدم،
فهمیدم مهتاب هم هست اما تا صبح جلو نیامد و از دور تماشایمان کرد.
نسیم از همان سر شب شروع کرد به نوازش تنم تا وقتی رویا رسید.
دیگر چیزی یادم نیست. رویا که رفت بیدار شده بودم. مهتاب هم رفته بود.
نسیم یک ملحفه سفید روی ما کشیده بود؛ و
قبل از رسیدن شمسی بالای سر من و رویا رفته بود.
نسیم را دوست دارم. رویا را اگر نسیم هم کنارمان باشد بیشتر دوست دارم.
شمسی اما! دوستش دارم ولی هر وقت هست رویا نیست، نسیم هم نمی آید.
خیالم راحت بود کسی در پشت بام، ما را نخواهد دید.
مجتبی قره باغی
تو را آنقدر، دوست میدارم...
نمیدانی
و توصیفَش برایم آن قَدَر سخت است
باز هم این را نمیدانی
عجب دنیای سخت و پُر خَم و پیچی
عجب دنیای آسانی
بیا یک لحظه همراهم تصور کن
در این دنیای پوچی که هم اکنون زیر پایت هست
بگردیم و بگردیم و بِکاویمَش
که شاید در پس آوار و ویرانی
درآریم استخوانهای تهوع اورِ آن جسم مردارِ تکیده در درونِ قبرِ این دنیایِ زندانی که چون سلولِ تنهاییِ قبرستانِ تاریک است
بیاریمش بسوزانیم
بسوزانیم و خاکش را به دستِ باد در بالای اقیانوس بسپاریم
نهالِ کوچکِ امید را اینبار
همانجایی که قبری بود بِکّاریم
کنارش کلبهی امید از الوارِ رویاها بسازیم و درونش آرزوها را بچینیم و کنارِ شعلههایِ آتشِ آغوشی از رنگیترین احساسهایِ تو...
تماشاگر شویم از پنجره این بیکرانِ زندگانی را
اما از درونِ قابِ آن چشمان مَستِ غرقِ در آب زلالِ اشک و بارانیت